
اينجا بكارتم را به صرف يك فنجان قهوه جشن مي گيرم .
همان ساعت هميشگي دور
همان ساعت گذشتن و نرسيدن
همان ساعت من
ساعت تو .
سلام ميكنم به ستاره سرخ ايوان مادرم
و روي انگشتانم كاج ميكارم
تا ناخنهايم تمام كريسمس را بدرخشند .
اينجا باغ بي بر رؤياهاي تيپا خورده است
رؤياهاي جهل و دخيل
وصله به درخت زرد ايوان مادرم .
به نشاني خيابان متروك بهشت
كنار ارتفاع كدر بوسه
و بلاتكليفي پستوهاي شهوت .
به صرف يك فنجان قهوه جشن ميگيرم ، تمام سهيم شدنم را
با تختي از آغوشهاي له شده
و مردي از جنس ملحفه هاي سپيد
در مرگ خاكستري ايوان مادرم .
11 بهمن ماه 85

